ارتباط با اینترنـت شمـا قطـع شـده است 🌐
لطفاً اتصـال خود را بررسـی کنید.

ثبت روایت و بازخورد زائران

خاطرات ثبت شده

خاطره از علی

تب آب آخرین باری که پلک هایم را روی هم گذاشته بودم و جایی میان شن ها یا کیسه های آرد یا بالای کانتینر خوابم برده بود را به یاد نمی آوردم. چنان تمام بدنم داغ بود که می جوشید و آب از همه منافذ پوستم بیرون می زد. شده بودم مثل وقت هایی که مامان سرم را ب...

User Avatar