خاطره از علی
تب آب
آخرین باری که پلک هایم را روی هم گذاشته بودم و جایی میان شن ها یا کیسه های آرد یا بالای کانتینر خوابم برده بود را به یاد نمی آوردم. چنان تمام بدنم داغ بود که می جوشید و آب از همه منافذ پوستم بیرون می زد. شده بودم مثل وقت هایی که مامان سرم را ب...